ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست
كه به كام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار
گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد





ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
 خار و خس وجود به سیلاب داده ایم
 رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم