من و تو

شكنج زلف تو را يار ديد و آه كشيد

                                        به غمزه روي بگرداندي و هوار كشيد:

" بيا بيا صنما روي بر مَنم بنما"

صنم بگفت:

"  كه من روي بر غريبه نمايم؟؟!

                   كه تو هنوز تويي و من و تو در كار است!!

                                 تو من بشو و من و تو شويم آن من ِمن

                                                 كنون ز خويش درآو  صنم بگير به بَر "

(راحله)


                                 

پ ن :

هر كي فكر كنه از محبت و عشق كسي بي نيازه دست تاريكي بدجوري بيخ حلقشه.نميتونه نفس بكشه .افتاده تو چاه بيچارگي و خودش خبر نداره. ما هر كجاي عالم كه باشيم  به صداقت هم ،به صداي نوازشگر هم به اعتماد هم محتاجيم. به اينكه بدونيم دوستمون دارن و بگيم دوستت دارم .به پرتو عشق كه مثه خورشيد آشناست .اگه عشق رو شناختي بسه تا يكي فقط با ديدن روي تو فندك روحشو روشن كنه. اگه تو دستاي ما نوازش باشه بسه تا يه نسل دست به دست اون نوازشو به هم قرض بدن .اگه تو چشمات توجه باشه بسه تا كام تلخ كسي رو كه شيريني رو از ياد برده ، واسه هميشه شيرين كنه اگه از هر عمل خيري از هر كلام نوازشگري جرقه هاي عشق بسازيم بسه تا واسه هميشه روشن بشيم.  اگه تو آينه خودتو نگاه كني ، چشات يادت ميارن كه دنيا به خاطر عشقه كه سبزه .

حيفه حروم بشي.

سبز باش و عاشق

  (من)  و  مراقبه

تا به حال به اتحاد عاشق و معشوق انديشيده ايد؟ به فناي في الله ، به برخاستن دويي؟! اينها يعني چه ؟آيا عمليست يا مختص كتابهاي نه چندان جديد است؟مديتيشن چطور؟
بهتر است از مديتيشن كه اين روزها به نظر ملموس تر مي آيد شروع كنيم.
مديتيشن طبق نظر مديتيشن شناسان!! حالتي از آگاهي بي اندازه خالص است در حالت عادي آگاهي مملو از زباله است ذهن پر از هياهوي افكار ِدر حالِ گذر، آرزوها ، خاطره ها و..
كه دائما در ذهن وجود دارد حتي هنگام خواب.زماني كه افكار و آرزوهامان به ذهن هجوم نياورد واقعا آراميم اين همان مراقبه( مديتيشن) است مراقبه يعني بي اعتنايي به ذهن پي بردن به اين مطلب كه من ،ذهن نيستم و هنگامي كه اين آگاهي در درونمان عميقتر شد آنگاه لحظات بزرگي در زندگي بوجود ميآيد ( به گمان من اين همان سرآغاز سلوك است)، لحظات وضوح لحظات فضاي خالص لحظات سكوت در اين لحظات است كه قادريم كيستي ِخود را درك كنيم قادريم معماي هستي را دريابيم.
تا به حال به چشمان معصوم كودكان نگاه كرده ايد؟ ولي اين موجود معصوم بايد به جامعه ملحق شود ياد بگيرد چگونه فكر كند چگونه حسابگر شود او مجبور است لغات و زبان بياموزد و كم كم ارتباطش را با معصوميت درونش از دست ميدهد و جامعه آلوده اش ميكند او اكنون انسان نيست بلكه جزئي از يك مكانيسم است او نياز دارد دوباره آن فضا را به دست آورد و علت شگفت زدگي ما از اولين تجربهء مديتيشن همين است گويي قبلا هم آنرا ميشناختيم ولي فراموش كرده بوديم.ذات حقيقي ِ ما در لايه هاي وجودي ما پنهان شده كافيست هر روز كمي از آن لايه ها را بكنيم تا به سر چشمه برسيم.
يكي از بهترين تمرينها كه مد نظر عرفا نيز هست ديدِ اوييَت است يعني انسان خود را سوم شخص ببيند و خطاب كند (حالا وسط مطلب به اين مهمي ياد يه جوك افتادم  آخرش ميگم!!!) وقتي خودمان را به چشم سوم شخص ديديم يعني به (من) كه همان نفس هم هست به چشم بيگانه اي مينگريم ما در حالت معمول عادت كرديم   وجود جسماني را  (من) خطاب كنيم اما تا به حال فكر كرديد كه من ِ واقعي وجود نداره! تا به حال فكر كرديد به يك درخت ؟تصور كنيد با شاخه ها و برگ و تنه و ريشه كه قد بر افراشته حال با اره اي تمام اجزاي آنرا از هم جدا كنيد با تلي از برگ و چوب خرد شده مواجه ميشويد !
 آيا به تل چوب هم درخت گوييد؟ (من) هم همين طور است من به كدام قسمت از تكه هاي بدنمان اطلاق ميشود؟پس بياييم اين پرده را بدرانيم كه مردان خدا پردهء پندار دريدند يعني همه جا غير خدا هيچ نديدند
 و بهترين تمرين براي دريدن اين پرده همان مراقبه اي است كه همواره به صورت سوم شخصي ناظر خود باشي
و چه خوش گفت ملاي روم كه انسان زماني كه مشغول امور نفس ميشود چنان در خود پيچيده ميشود كه از ديدن بلاهايي كه سر خودش مياورد كور ميشود
چون به جِد مشغول باشد آدمي او ز ديدِ رنج خود باشد* عَمي(نابينا)
دقيقا مانند انسان معتادي كه به خاطر هرويين ، قلك كودكش را ميشكند در اين حالت اصلا فكر نميكند كه به خاطر هرويين(نفس) چه بلايي سر كودكش( روح و روان و فطرتش) مياورد
اما اگر به حيله هاي نفس آشنا شويم و ذهن را از آنها خالي كنيم در عوض حالات فطري به كمكمان ميآيد و فطرت حضور دائمي در ماپيدا ميكند و همه جا اين طفل با ما مي ماند
دقيقا مانند زليخا كه هر چيز كه ميديد نام يوسف بر آن مينهاد چون او با روانش به اتحاد رسيده بود در اين حالت دويي وجود ندارد

 آن زليخا از سپندان تا به عود   نام جمله‏ چيز يوسف كرده بود
 نام او در نامها مكتوم كرد  محرمان را سر آن معلوم كرد
چون بگفتى موم ز آتش نرم شد  اين بدى كان يار با ما گرم شد...
وقت سرما بودى او را پوستين  اين كند در عشق نام دوست، اين‏
خالى از خود بود و پر از عشق دوست     پس ز كوزه آن تلابد كه در اوست‏(دفتر ششم)

زمانيكه ذهن بجاي افكار مزاحم مملو از آگاهي ميشود در طريق سلوك اين آگاهي گسترش پيدا ميكند و قوي ميشود و تمام وجودمان را پر ميكند و حالتي بر انسان مستولي ميشود كه انسان بدون حضور آن حالت ( يا آن معشوق) و جز به خاطر او كاري نميكند و تمام وجودش از حالت پر ميشود و باز حضرت مولانا در دفتر پنجم اندر حكايت *فـَصد كردن( رگ زدن) مجنون گويد:

 جسم مجنون را ز رنج دوريى  اندر آمد ناگهان رنجوريى‏
خون به جوش آمد ز شعله‏ ي اشتياق تا پديد آمد بر آن مجنون خناق‏
پس طبيب آمد به دارو كردنش گفت چاره نيست هيچ از *رگ‌زنش‏(حجامت كردن)
 رگ زدن بايد براى دفع خون  رگ زنى آمد بدانجا *ذوفنون‏(ماهر)
 بازواش بست و گرفت آن نيش او  بانگ بر زد در زمان آن *عشق‌خو(مجنون)
 مزد خود بستان و ترك فَصد كن  گر بميرم گو برو جسم كُهُن‏
گفت آخر از چه مي ‏ترسى از اين  چون نمي ‏ترسى تو از شير *عَرين‏(بيشه)
 گفت مجنون من نمي ‏ترسم ز نيش  صبر من از كوه سنگين هست بيش‏
ليك از ليلى وجود من پر است  اين صدف پر از صفات آن دُر است‏
 ترسم اى فصاد گر فصدم كنى نيش را ناگاه بر ليلى زنى‏!
 داند آن عقلى كه او دل روشنى است در ميان ليلى و من فرق نيست‏

پس هنگامي كه براي خود هويت(من) قائل شويم اين هويت عين نفس است اين هويت، من، نفس، همان زباله هاي فكر است كه جلوي آگاهي رو ميگيرد
و تنها راه حلش همان اِحتماء يا پرهيز كردن از اين افكار است   احتما كن، احتما ز انديشه‌ها همين احتما از آن لِم هايي است كه در مراقبه به شدت كاربرد دارد وبه قول حضرت مولانا
خون به خون شستن محال آمد محال  پس فكر را نميشود با فكر پاك كرد همينكه فكر كنيم كه نبايد فكر كنيم راه به خطا رفتيم
 چون گهر در بحر گويد: "بحر كو؟"   آن حجاب چون صدف ديوار او،
گفتن آن "كو" حجابش مي‌شود   ابر تاب آفتابش مي‌شود
حالا وقتي اين جستجوي ذهني را كنار بگذاريم در درونمان سكوتي بر قرار ميشود و خودبخود در كيفيت عشق قرار خواهيم گرفت.
آن نفسی که با خودی یار چو خار آیدت و آن نفسی که بی‌خودی یار چه کار آیدت...
 جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت
پس تا زمانيكه از خودمان تصوير ذهني بسازيم و خودمان را در لايه هايي كه از توهم ساختيم پنهان كنيم همانطور كه شتر از سوراخ سوزن رد نخواهد شد ما نيز نخواهيم توانست به حقيقتِ وصل برسيم
 رشته را با سوزن آمد ارتباط                      نيست در خور با *جَمل(شتر) سم الخياط
گفت يارش كاندر آ اي جمله من                 ني مخالف چون گل و خار چمن

پ ن :

شرمنده طولاني شد تازه داستان زيباي  (آنكس كه در ياري بكوفت از درون گفت كيست ؟آن گفت :منم گفت: چون تو توي در نمي‌گشايم را)ديگه نگفتم

اين دلم پر بود و گوشي در ميان!!!!

اون جكه:

غضنفر ميخواسته از اتوبوس پياده بشه به راننده ميگه: آقاي رانندهَ ، ميخواد پيادَه شه

راننده ميگه: هر كي خواست پياده شه خودش ميگه

غضنفر: آقاي رانندَه ، خودش ميخواد پيادَه شه!

با اين اوصاف يه كم سخته آدم جلوي ديگران خودشو سوم شخص خطاب كنه مثلا بگه قُل مراد گريه ميكند!

فقط جهت مزاح بود همه اينا بايد دروني باشد.

(او) باشيد.(خواستم بگم در پناه او باشيد ديدم لايق بيشتر از اينها هستيد.)

بيـــــــــا

بيـا بيـا دل مـن باز بــــي قرار شدســـت
شكنج زلف تو در نزد من چو دارشدست
بيـــا بيـــا و قــــــد ســرو را به من بنما
بيــــا بيـــار برايم دو جام مي صنـــــما
بيــا بيــار بــــرايــــم از آســــمان خــدا
سبد سبد گل ابر و ستاره هاي خـــدا
بيـــا بـراي دلـــم باز شعــر نـاب بخوان
از آن كتاب پر از رمز و التهاب بخــــــوان
بيـــا بيــا كــه درختــان بــاغ زرد شدســــــت
بيا ببين كه دو دستان من چه سردشدسـت
بيـــا بــــــراي دلـــــــم بحــــــــري از نگاه بيار
نسيــــــــم صبـــــــح بهـــاري به هر پگاه بيار

(راحله)

             

پ ن :

آفرينش چيزي جز تجلي نيست، يعني همان ظهور جمال الهي در آينهء انساني . نوعي اتحاد و يگانگي ميان ربوبيت و انسانيت كه از سر منزل عشق انساني به سر حد كمال يعني عشق رباني در حركت است. و شعلهء آن از روز ازل در جان آدمي روشن است.

"اگرچه در حقيقت عشق طبيعي ادني منزلي است كه عشق،  تاثير كبريت احمر كبرياست كه در نور ديده جان زده است. از آن كيميا جاني از ازل در جان جان پوشيده است." ( عبهرالعاشقين،روزبهان بقلي )

دُكان وحدت

عجب حس عجيبيه كه آدم يه عمر به دنبال حقيقت باشه و اونو تو ذهنش ترسيم كنه صد البته هر كسي تصور و تجسمي از  حقيقت تو ذهنش داره  كه به دنبال جستجوي همونه بعد چه حسي آدم پيدا ميكنه وقتي ميبينه ، اي دل غافل!!  اصلا اون تصوراتي كه آدم از اون حقيقتِ كل هستي تو مُخيّلش داره حقيقت نيست بلكه بازتاب ذهن خودشه  ! احساس خلاء به آدم دست ميده !!آخه اگه كمي با خود بيانديشيم ميبينيم ماهيت ذهن انسانها جزء نگره اونوقت چطوري ميخواد حقيقت كل رو به وسيلهء اون دريابد؟ حقيقت زنده و پوياست ولي اون برداشت ما يه تصوير و يه عكسه ، و اينو خوب ميدونيم كه عكس زنده نيست!

گفت پيغمبر: شما را اي مهان چون پدر هستم شفيق و مهربان

زان سبب كه جمله اجزاي منيد جزء را از كل چرا برميكنيد؟!!

جزء از كل قطع شد بيكار شدعضو از تن قطع شد مردار شد

تا نپيوندد به كل بار دگر، مرده باشد ، نبودش از جان خبر!!

(دفتر سوم مثنوي)

خوب اين بهترين راه كار ِ كه  آن عالِم فرزانه ،آن عاشق ِديوانه ،مولانا ارائه داده براي اينكه اين مشكل حل بشه بايد اون عقل جزئي رو به عقل كل يا همون حقيقت پيوند بزنيم تا به وحدت و حقيقت واقعي دست پيدا كنيم.

 هشتم مهرماه سالروز بزرگداشتش  گرامي باد

تقديم به او:

تو چه كردي تو چه گفتي اي حكيم / بيت بيت  شعر تو گنـــج رحــيم

*عشــــق در نزد تـــو آن وحـــدت بود / انتــهاي مـــا و مـــن آنجـــا بود

عشــق بيــرون ميــزند از خـــانه ات / از سر مستي برقصد جامــه ات

غرق عشق و مست مستانم همه  / نيك بختم من كه دارم آن همــه

تــا  نفـــس  باقيــست  اي آگــاه راز  / زخمـــه زن تنبـــور دل را هر نماز 

(راحله)

*(مثنوي ما دكان وحدت است

غير واحد هر چه بيني آن بت است )

(دفترششم)

Free Image Hosting At avaxtm.com

پ ن:  مثنوي دكانيست كه متاعي جز وحدت نميفروشدو اين متاع با عشق هم داستان است و عشق خاصيتي جز وحدت بخشي ندارد!
 برخي نام ديگر مثنوي را صيقل الارواح نامند .
آه صيقل ميزند اين روح ِ ما
ميشود معشوق در آن خود نما!!

سرّ عشق

باز اين دل بي قراري  ميكند  /   در قفسّ خويش  زاري ميكند

بال و پر ميكوبد و گويد به من  / باز كن درب قفس را خوب من

گوش نزديكش نمودم باز گفت / قصهء سيمرغ و مرغ با راز گفت

قصهء هجران و سرگرداني اش  / قصهء عشق و جنون و زاري اش

قصهء روزي كــه فـــارغ بـود از   / عشق و هجران و غم دوري يــار

قصهء روزي كه خوش بود در قفس/ جز غم دانــه نبودش هيچ عــار

تا كه كم كم عشق بر جانش فتاد / بند بر دورش كشيد و تــاب داد

هر كجـــا او ميكشيـــدش ميــفتـاد  / گه كمي درب قفس را ميگشاد

گـ‌ــاه نـــي ميگـــشت دور از نـــي نوا  / گاه انواري كه از شمسش جدا

گــاه ســـاحل ، گاه دريـــا ميـــشد او  / گاه طوطي گاه عنقاء ميشد او

ناگـــهان اين مـــرغ بانگــــي داد ســـــر / گفت : كافي بود كافي خيره سر

مـــن چه كــــردم مـــن چه گفتم ناگهان؟! / اين دلم پر بود و گوشي در ميان

ســـرّ عشــق و بيخـــودي با كــس مـــگوي / تـــا مپـــندارند هستي ياوه گوي!!

(راحله)

 شيخ بهايي ميگه  بيا يه كم فكر كن :

تو در اين يك هفته مشغول كدام /  علم  خواهي گشت اي مرد تمام

 فلسفه يا نحو، يا طب يا نجوم / هندسه يا رمل يا اعداد شوم

 علم نبود غير علم عاشقي  / ما بقي تلبيس ابليس شقي

علم فقه و علم تفسير و حديث /هست از تلبيس ابليس خبيث

سينه گر خالي ز معشوقي بود  /سينه نبود كهنه صندوقي بود

تا به كي افغان و اشك بي شمار /از خدا و مصطفي شرمي بدار

لوح دل از فضله ي شيطان بشوي  /اي مدرس درس عشقي هم بگوي

دل  منور  كن  به  انوار  جــــــــــلي    / چند باشي كاسه ليس بو علي؟

ســــينه خود را برو صــــد چــــاك كــــن   /   دل  از اين آلودگـي ها پاك كن