فرازهايي از مقالات مولانا 3
روستايي به شهر آمد و مهمان شهري شد. شهري او را حلوا آورد و روستايي با اشتها بخورد آن را ، گفت: اي شهري، من شب و روز به *گزر خوردن آموخته بودم، اين ساعت طعم حلوا چشيدم ،لذت گزر از چشمم افتاد. اكنون هر باري حلوا نخواهم يافتن، و آنچه داشتم بر دلم سرد شد .چاره چيست؟!
چون روستايي حلوا چشيد بعد از اين ميل شهر كند ،زيرا شهري دلش را برد،ناچار از پي دل بيايد.
چون روستايي حلوا چشيد بعد از اين ميل شهر كند ،زيرا شهري دلش را برد،ناچار از پي دل بيايد.
چون به ما بويي رسانيدي از اين
در مبند اين مشك را اي رب دين
گوش ما گير و بدان مجلس كشان
كز شرابت سر خوشند آن مي كشان.

پ ن :* گزر = زردک صحرایی . ریشه های ضخیم آن سفید است و در نواحی مرطوب آن را بعمل می آورند، در ایران به نام شقاقل مشهور است و با آن مربا تهیه میشود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۰ ب.ظ توسط راحله
|
ببينيد، ببينيد، زماني، چو گردو شده بودم